عکس وشعر و دیگر هیچ...

عکس نوشته 105

[ پنجشنبه 14 فروردين 1393 ] [ 15:29 ] [ soheil ]

[ ]

هرگز تو هم مانند من آزار دیدی؟


 هـرگز تـو هـم مــانـنــد مـــن آزار دیــدی؟

یــار خــودت را از خــودت بــیــزار دیـــدی؟

آیــا تـو هـم  هــر پــرده ای را تا گشودی

از چــار چــوب پـنـجـــره دیـــــوار دیــدی؟

اصـلا بـبـیـنـم تـا بـه حـالا صـخــره بودی؟

از زیـــر امــــواج آســـمـان را تـــار دیدی؟

نـام کـسی را در قـنـوتت گـــریـه کـردی؟

از «آتـنــا» گـفـتن «عــذابَ النـّار» دیدی؟

در پـشـت دیـوار ِحیاطـی شعـر خوانـدی؟

دل کـنـدن از یــک خــانه را دشـوار دیدی؟

آیا تو هم با چشم ِ بـاز و خیس ِ از اشک

خواب کسی را روز و شب بـیـدار دیدی؟

رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟

بیـمـار بـودی مثل ِمن ؟ ، بیمار دیــدی؟؟

حقــــا که بـا مـن فــرق داری ــ لا اقـل  تـو

او را که می خواهی خودت یک بـار دیدی؟؟

 کاظم بهمنی 


[ پنجشنبه 14 فروردين 1393 ] [ 15:18 ] [ soheil ]

[ ]

عکس نوشته 104

  

[ پنجشنبه 14 فروردين 1393 ] [ 15:18 ] [ soheil ]

[ ]

دست

از دل و دیده،گرامی تر هم آیا هست؟

دست،
آری، ز دل و دیده گرامی تر : دست!
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان،
بی گمان دست گران قدرتر است.
هرچه حاصل كنی از دنیا، دستاوردست!
هرچه اسباب جهان باشد، در روی زمین،
دست دارد همه را زیر نگین!
سلطنت را كه شنیدست چنین؟!
شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوش ترین مایه ی دلبستگی من با اوست.
در فروبسته ترین دشواری، در گرانبارترین نومیدی،
بارها بر سر خود بانگ زدم: هیچت ار نیست مخور خون جگر،
دست كه هست!
بیستون را یاد آور، دستهایت را بسپار به كار،
كوه را چون پرِ كاه از سر راهت بردار!
وه چه نیروی شگفت انگیزیست،
دست هایی كه به هم پیوسته ست!
به یقین، هركه به هر جای در آید از پای
دست هایش بسته ست!
دست در دست كسی،
یعنی: پیوند دو جان!
دست در دست كسی،
یعنی: پیمان دو عشق!
دست در دست كسی داری اگر،
دانی، دست، 
چه سخن ها كه بیان می كند از دوست به دوست،
لحظه ای چند كه از دست طبیب،
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد،
نوشداروی شفابخش تر از داروی اوست!
چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست،
پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای!
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست!
دست، گنجینه ی مهر و هنر است:
خواه بر پرده ی ساز، 
خواه در گردن دوست، 
خواه بر چهره ی نقش،
خواه بر دنده ی چرخ
خواه بر دسته ی داس، 
خواه در یاری نابینایی
خواه در ساختن فردایی!
آنچه آتش به دلم می زند، اینك، هردم سرنوشت بشرست،
داده با تلخی غمهای دگر دست به هم!
بار این درد و دریغ است كه ما،
تیرهامان به هدف نیك رسیدست،ولی
دست هامان، نرسیدست به هم!!!

فریدون   مشیری


 


[ چهارشنبه 13 فروردين 1393 ] [ 23:39 ] [ soheil ]

[ ]

عکس نوشته 103

[ دوشنبه 11 فروردين 1393 ] [ 18:45 ] [ soheil ]

[ ]

عکس های تامل برانگیز



عکس ها در ادامه مطلب 



ادامه مطلب

[ دوشنبه 11 فروردين 1393 ] [ 15:16 ] [ soheil ]

[ ]

انکار




 از تمام راز و رمز های عشق

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده‌ی میان تهی

چیز دیگری سرم نمی شود

 

من سرم نمی شود

ولی...

راستی

دلم

که می شود!

قیصر امین پور


 

[ دوشنبه 11 فروردين 1393 ] [ 14:58 ] [ soheil ]

[ ]

عکس نوشته 103

 

[ پنجشنبه 7 فروردين 1393 ] [ 14:31 ] [ soheil ]

[ ]

حرف هایی که گفتنشون سخته

[ پنجشنبه 7 فروردين 1393 ] [ 14:30 ] [ soheil ]

[ ]

غزل هایم



پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان

باز هم گوش سپردم به صدای غمشان

 

هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می‌سوخت

دیدنی داشت ولی سوختن با همشان

 

گفتی از خسته‌ترین حنجره‌ها می‌آمد

بغضشان، شیونشان، ضجه‌ی زیر و بمشان

 

نه شنیدی و مباد آنکه ببینی روزی

ماتمی را که به جان داشتم از ماتمشان

 

زخم‌ها خیره‌تر از چشم تو را می‌جستند

تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان

 

این غزلها همه جانپارهای دنیای من‌اند

لیک با این همه از بهر تو می‌خواهمشان

 

گر ندارند زبانی که تو را شاد کنند

بی صدا باد دگر زمزمه‌ی مبهمشان

 

فکر نفرین به تو در ذهن غزل‌هایم بود

که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان

 

محمد علی بهمنی

[ پنجشنبه 7 فروردين 1393 ] [ 14:16 ] [ soheil ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید