X
تبلیغات

سیب ...

 

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت...

  

 

 

 

[ يکشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۲ ] [ ۱۴:۲۰ ] [ soheil ]

[ ]

نظرات :



حوا در 16 دی 1392 - 14:20 گفته :
تازگی ها تمام جوابیه ها رو به شعر آقای مصدق خوندم. تو لینکای وبلاگ آقای کاظمی فرد بود. کلی ذوق کردم. مخصوصا اون یکی که از طرف سیب بود و از اونجایی که تو ام با من متفاهمی همین رو گذاشتی! بازم ذوق کردم! مرسی
پاسخ :
من اصن شاعرش رو نمیشناختم
آره جدی جدی خیلی جوابیه ها خوشکل بودن


زهرا در 16 دی 1392 - 15:44 گفته :
جالب بود..... وب خوشملیه
پاسخ : ممنونم از شما و لطفتون بازم بهم سر بزنید


سحر در 17 دی 1392 - 15:31 گفته :
از زبون باغبون و دختره و باغ هم هست شعراش
بخون اگه خواستی آدرسشو میدم بهت
پاسخ : سلام ممنونم عسل گیسو
خوندمشون
بازم بهم سر بزن


ارسال نظر


نام شما :
آدرس وب سایت :
پست الکترونیک :
پیام شما :
کد امنیتی :

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید