X
تبلیغات

پری کوچک غمگین


همه ي هستي من آيه ي تاريكي است

كه تو را در خود تكراركنان

به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد

من در اين آيه تو را آه كشيدم ، آه

من در اين آيه تو را

به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگي شايد

يك خيابان دراز است كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد

زندگي شايد

ريسماني است كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد

زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه برمي گردد

زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله ي رخوتناك دو هماغوشي

يا عبور گيج رهگذري باشد

كه كلاه از سر برمي دارد

و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد «صبح بخير»

زندگي شايد آن لحظه ي مسدودي است

كه نگاه من، در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد

و در اين حسي است

كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهايي است

دل من

كه به اندازه ي يك عشق است

به بهانه ها ي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد

به زوال زيباي گل ها در گلدان

به نهالي كه تو در باغچه ي خانه مان كاشته اي

و به آواز قناري ها

كه به اندازه ي يك پنجره مي خوانند

آه...

سهم من اين است

سهم من اين است

سهم من،

آسماني است كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد

سهم من پايين رفتن از يك پله ي متروك است

و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد:

«دستهايت را

دوست مي دارم»

دستهايم را در باغچه مي كارم

سبز خواهد شد، مي دانم، مي دانم، مي دانم

و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم

تخم خواهند گذاشت

گوشواري به دو گوشم مي آويزم

از دو گيلاس سرخ همزاد

به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم

كوچه اي هست كه در آنجا

پسراني كه به من عاشق بودند، هنوز

با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر

به تبسم هاي معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را

باد با خود برد

كوچه اي هست كه قلب من آن را

از محله هاي كودكيم دزديده است

سفر حجمي در خط زمان

و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن

حجمي از تصويري آگاه

كه ز مهماني يك آينه بر مي گردد

و بدين سان است

كه كسي مي ميرد

و كسي مي ماند

هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد

مرواريدي صيد نخواهد كرد.

من پري كوچك غمگيني را

مي شناسم كه در اعماق اقيانوسي مسكن دارد

 و دلش را در يك ني لبك چوبين

مي نوازد، آرام، آرام

پري كوچك غمگيني

كه شب از يك بوسه مي ميرد

و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد.

 

فروغ فرخزاد

 

[ دوشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۲ ] [ ۱۹:۲۵ ] [ soheil ]

[ ]

نظرات :



مهدی در 1 بهمن 1392 - 5:50 گفته :
طولانی بود اما ارزش خوندن داشت...
عاشق فروغ فرخزادم...
پاسخ :
خوشحالم که دوس داشتی


ارسال نظر


نام شما :
آدرس وب سایت :
پست الکترونیک :
پیام شما :
کد امنیتی :

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید